ماه مهر و اتفاقات شیرینش
سلام قشنگ مامان خیلی وقته که واست ننوشتم و از شیطنت هات و کارها و شیرین زبونی هات نگفتم واست شرمنده گل نازم. سعی میکنم همه را جبران کنم . دوشنبه سوم مهر جشن نامزدی خاله فاطمه و عمو سبحان بود اونشب تو خانوم خوشگله از لحظه ورودت به تالار تا آخرین لحظه که اونجا بودیم اصلا یادت رفته بود که مامانی هم داری و همش نگرانته آخه همش وسط با بزرگترا مشغول رقص و شادی بودی ( به قول خودت نای نای یا لقصیدن). و گاهی هم میرفتی سر میز مامان جونی اینا و دلی از عزا در میاوردی و باز میرفتی و شروع میکردی به نای نای کردن آخر شب هم طبق معمول کاری که تازگیا میکنی چسبیدی به مامان جونی اینا و گفتی من با شما نمیام و میخوام برم خونه اونا . خلا...


شب 19 فروردین 1389وقتی هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن ‚ از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن ؟ وقتی که به دنیا اومدی فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمین رو با گامهای مهربونش نوازش کرده تا سفرش رو از خودش تا خدا شروع کنه.اون مسافر تو بودی یسنا جون









